تبليغاتX
باران

*-.~.-*-.,~. بزن باران ... بزن اکنون، که اکنون فصل مرگ است *-.~.-*-.,~ بزن بر سنگ سخت سینه من ، بزن تا آب گردد کینه من -*-.~.-*-.,~.-* بزن بر مرگزار سینه من... بزن بر شاخه اندیشه من، بزن من تیره ام، پاکم کن از درد -*-.~.-*-.,~.-* بزن ... باران، بزن بر غصه من، بزن بر ریشه اندیشه من -*-.~.-*-.,~.-* بزن ... باران بزن ، این قصه آغازی ندارد ، بزن ، این غصه پایانی ندارد -*-.~.-*-.,~.-* منم قصه ، منم غصه ، منم درد -*-.~.-*-.,~.-* بزن باران .... بزن من بی قرارم ، من از نامردمی ها بی غبارم ، شرابم خالصم ، آبم زلالم -*-.~.-*-.,~.-* بزن باران... بزن تا گل بروید ، بزن تا سنگ هم از عشق گوید -*-.~.-*-.,~.-* بزن تا از زمین خورشید روید، بزن تا آسمان تفسیر گردد *-.~.-*-.,~.-* بزن تا خوابها تعبیر گردد ، بزن تا قصه دلتنگی ما، رفیع قله تدبیر گردد *-.~.-*-.,~.-* بزن باران... خجالت می کشی باز؟ بزن،اینجا کسی فکر کسی نیست -*-.~.-*-.,~.-* بزن تا سیلی از ماتم ببارم ، بزن تا از غم عشقم ببارم .-*-.~.-*-.,~.-* بزن باران... بزن دست خودم نیست *-.~.-*-.,~.-* بزن باران... بزن دست دلم نیست -*-.~.-*-.,~. بزن باران... بزن دست تو هم نیست-*-.~.-*-.,~

http://www.leila59.blogfa.com باران

 

+ نوشته شده در  86/11/25ساعت   توسط | 

 

+ نوشته شده در  86/09/18ساعت   توسط | 

 

شب، تار

شب، بيدار

شب، سرشار است.

زيباتر شبي براي مردن.

 

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.

***

شب، سراسر شب، يك سر

ازحماسه درياي بهانه جو

بيخواب مانده است.

 

درياي خالي

درياي بي نوا ...

***

جنگل سالخورده به سنگيني نفسي كشيد و جنبشي كرد

و مرغي كه از كرانه ماسه پوشيده پر كشيده بود

غريو كشان به تالاب تيره گون در نشست.

تالاب تاريك

سبك از خواب بر آمد

و با لالاي بي سكون درياي بيهوده

باز

به خوابي بي رؤيا فرو شد...

***

جنگل با ناله و حماسه بيگانه است

و زخم تر را

با لعاب سبز خزه

فرو مي پوشد.

 

حماسه دريا

از وحشت سكون و سكوت است.

***

شب تار است

شب بيمار ست

از غريو درياي وحشت زده بيدار است

شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،

 زيبا تر شبي براي دوست داشتن.

 

با چشمان تو

 مرا

به الماس ستاره هاي نيازي نيست،

با آسمان

بگو.

+ نوشته شده در  86/07/16ساعت   توسط | 

 

         روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن          

 

از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن


آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن


وقتش بشه
يواشكي رو قلب هم پا مي زارن


تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه


شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه

 

وشي هاي الكي ، عده هاي دروغكي

 

عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي


آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن


دل ستاره ي منو ، از
زندگي خون مي كنن

 

ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن

 

   

به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن

 

عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن


پشت
سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !


مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن


دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن


رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن


عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن


قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا
نكن


روي دلاي آدما هرگز حسابي 
 وا نكن

 

  

+ نوشته شده در  86/05/07ساعت   توسط | 
 

                    زندگی سر گذشت در گذشت آرزوهاست

 

  

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

 

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن

 

 و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،

 

 کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن

 

و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

 

              

 

+ نوشته شده در  86/04/28ساعت   توسط | 

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است...

کوه ناهموار را هموار کردن شکل نیست حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است ...

بار حمالان به دوش خود کشیدن رنج نیست زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است ...
 

 

            دل من دیگه خطا نکن با غریبه ها وفا نکن

              زندگی رو باختی دل من مردم رو شناختی دل من

               تا به کی سراپا حقیقتی تا به کی خراب محبتی

             همنشین این اون شدی خسته و پریشون شدی

                دشت بخت تو کویر شده مرغ آرزوت اسیر شده

               روبروت سراب پشت سر خراب

                 ساکت و صبوری دل من مثل بوف کوری این دل من   

                  زندگی رو باختی دل من مردم رو شناختی دل من 

 

در به در هميشگي   كولي صد ساله منم 

خاك تمام جاده هاست  جامه ی كهنه تنم

هزار راه رفته ام   هزار زخم خورده ام 

تا تو مرا زنده كني   هزار بار مرده ام

شب از سرم گذشته بود   در شب من شعله زدي 

 براي تطهير تنم   صاعقه وار آمده اي

قلندرم قلندرم   گمشده ی در به درم 

  فرو تر از خاك زمين  از آسمان فراترم

قلندرانه سوختم  لب از گلايه دوختم  

 برهنگي خريدمو   خر قه ی تن فروختم

هوا شدي نفس شدم  تيشه زدي ريشه شدم

آب شدي عطش شدم  سنگ زدي شيشه شدم  

 قلندرم قلندرم .......................

 

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت   توسط | 

عروسک جون فدات شم

تو هم قلبت شکسته

که صد تا شبنم اشک

توی چشمات نشسته

منم مثل تو بودم

یه روز تنهام گذاشتن

یه دریا اشک حسرت

توی چشمام گذاشتن

چه تهمتها شنیدیم

چه تلخیها چشیدیم

عروسک جون تو میدونی

چه حسرتها کشیدیم

عروسک جون زمونه

منو این گوشه انداخت

بجای حجله بخت

برام زندون غم ساخت

بمیره اونکه میخواسته

مارو گریون ببینه

سرای سینه هامونو

زغم ویرون ببینه

عروسک جون نگام کن

چشام برقی نداره

زمستونه تو قلبم

که هیچ گرمی نداره

باید اینجا بخشکیم

تو گلدون شکسته

نه اینکه باغبون نیست

در گلخونه بسته

دلم میخواد یه روزی بعد سالها

پرستوی سعادت رو ببینی

نمیخوام بیش از این تو صورت من

نشون یاس ووحشت رو ببینی

دلم میخواد یه روزی فارغ از غم

تبسم روی لبهامون بشینه

شاید اونروزدوباره جون بگیره

نهال آرزوهامون تو سینه

 

+ نوشته شده در  86/04/10ساعت   توسط | 
 بزن باران / بزن اکنون/ که اکنون فصل مرگ است

بزن بر سنگ سخت سینه من / بزن تا آب گردد کینه من

بزن بر مرگزار سینه من / بزن بر شاخه اندیشه من /بزن من تیره ام / پاکم کن از درد

بزن باران/ بزن بر غصه من/بزن بر ریشه اندیشه من/

بزن باران/ بزن ، این قصه آغازی ندارد/بزن ، این غصه پایانی ندارد

منم قصه/ منم غصه/ منم درد

بزن باران/ بزن من بی قرارم / من از نامردمی ها بی غبارم /شرابم خالصم/آبم زلالم

بزن باران/بزن تا گل بروید / بزن تا سنگ هم از عشق گوید

بزن تا از زمین خورشید روید/بزن تا آسمان تفسیر گردد

بزن تا خوابها تعبیر گردد/ بزن تا قصه دلتنگی ما/ رفیع قله تدبیر گردد

بزن باران/ خجالت می کشی باز؟/بزن،اینجا کسی فکر کسی نیست

بزن تا سیلی از ماتم ببارم /بزن تا از غم عشقم ببارم

بزن باران/ بزن دست خودم نیست

بزن باران/ بزن دست دلم نیست

بزن باران / بزن دست تو هم نیست

 

+ نوشته شده در  86/03/26ساعت   توسط | 

 

عشق یعنی اشک توبه در قنوت

خواندنش با نام غفارالذنوب

عشق یعنی چشمها هم در رکوع

شرمگین از نام ستارالعیوب

عشق یعنی سر سجود و دل سجود

ذکر یا رب یا رب از عمق وجود

عشق یعنی لحظه ناب دعا

التماس دیدن رخسار یار

+ نوشته شده در  86/03/21ساعت   توسط | 

بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته

بزن تار و بزن تار

بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار

بزن تار و بزن تار

برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم

 

واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم

براه عاشقی بردن به خنجر دل سپر کردن

واسه هرکی که آسون نیست

برای جاودان بودن واسه عاشق دیگه راهی

بجز دل کندن از جون نیست

برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم 

بزن تار و بزن تار

.......

+ نوشته شده در  86/03/16ساعت   توسط | 

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

 

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب 

 راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،

 

پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

 

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،

 طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

 

زیر رگبار نگاهی هرزه

 صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟

 

اگر اینگونه ای آری بنویس ،

 من دگـر خسته شـدم

 باز تا کی به دروغ بنویسم

 

آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟

 رنگ نیرنگ آبی ست ؟

 

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس

  

قسمت می دهم امّا به قلم ،

 آنچه می بینی و دیدم بنویس

 

از خدا ،

 از قفس خالی عشق ،

از چراگاه هوس ،

از خیانت ،

 از شرک ،

 از شهامت بنویس

 

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،

 

از من

" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته"

 

از خود

"هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش" 

 

 

                     ( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... )

 

حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان

جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟

 

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است

 من دگـر خـسته شـدم

  

می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ

این همه مورد خوب................

  

+ نوشته شده در  86/03/13ساعت   توسط | 

قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود

خار هم كمتر نبود از گل، بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز، نبود شعار پرواز

وای بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت

در چنين قرنی كه دانش حاكم است

عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگی است، درماندگی است، شرمندگی است

قرن، قرن آتش نيست

قرن يك هوای تازه است

فكرها را شست و شويی لازم است

گم شديم گر در ميان خويشتن، جست و جويی لازم است

نازنين ها از سياهی تا سفيدی را سفر بايد كنيم ...

 

+ نوشته شده در  86/03/08ساعت   توسط | 

اشكي دگرندارم خنديدنم به زوراست نفرين به هرچه قسمت

 چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم

دل به كسي نبندد گوشي كه بشنود كو

 اين دل چه بيشعوراست هردم گريه كردم تاحدجان سپردن

 گويي دوا ندارد ازعشق نااميدم تاكي دلم بسوزد

گويي غم تو با من همزاد و جفت وجوراست

 درآسمان قلبم ديگرستاره اي نيست

 تنها دعاي اين دل يك مرگ سوت وكوراست

+ نوشته شده در  86/03/05ساعت   توسط | 

نياز و تو خودم كشتم

كه هرگز تا نشه پشتم

زدم بر چهره ام سيلي

كه هرگز وا نشه مشتم

من آن خنجر به پهلويم

كه دردم را نمي گويم

به زير ضربه هاي غم

نيفتد خم به ابرويم

مرا اينگونه گر خواهي

دلت را آشيانم كن

من آن نشكستني هستم

بيا و امتحانم كن

+ نوشته شده در  86/03/01ساعت   توسط | 

 

+ نوشته شده در  86/02/19ساعت   توسط |